تبلیغات
حرفهایی برای شنیدن ؟؟ - بادکنک
حرفهایی برای شنیدن ؟؟
گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت می کند تا تو بارها بگویی :خدای من ...

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 2 شهریور 1391

یه روز که برای کاری بیرون رفته بودم یک کودک 4و 5 ساله توجه ام رو جلب کرد ؟خیلی ناز و کوچولو بود ..

یه بادکنک قرمز که به یک نخ بزرگ وصل بود ، تو دستاش بود .... و چنان مواظبش بود که انگار یه شئ قیمتی تو دستاشه ؟؟یک دفعه بادکنک به چیزی برخورد کرد  و ترکید .....اول بهت زده نگاه کرد ،بعد یکی و دو قطره اشک از چشمهاش پایین اومد و چنان گریه ای سر داد  که توجه همه رو به خودش جلب کرد ........خیلی دلم براش سوخت ....

اون لحظه مادرش تو بغل گرفتش و آرومش کرد ،اما مگه آروم میشد .......جلو تر رفتم ؟؟؟دیدم مادر اون دختر کوچولو ، خواهر دوستمه؟؟خیلی خوشحال شدم ؟رفتم نزدیکتر و و سلام کردم ...اونم تا منو دید شناخت ؟یک دفعه دستی بر روی شانه ام خورد ؟برگشتم و نگاه کردم ؟؟ دیدم دوستمه ...... نزدیک به  5 سالی می شد که دیگه ندیده بودمش؟؟؟ باورم نمی شد دوستم رو بعد از 5 سال پیدا کرده باشم ...

بعد نگاهی به زهرا کوچولو کردم و در دلم خدا رو شکر کردم که بادکنکش ترکید،  تا با ترکیدن بادکنک ،منم  دوستم رو پیدا کنم  ....

رفتم جلوتر و صورتش رو بوسیدم و گفتم :عزیزم گریه نکن خودم یکی بزرگ تر و خوشگل ترش رو برات    میخرم ....اما اون با هق هق و گریه گفت :پدر بزرگ و چند جمله ی نامفهوم دیگه ..... نگاه به دوستم لیلا انداختم و گفتم :من که نفهمیدم زهرا کوچولو چی گفت ؟ تو فهمیدی .... دیدم اشک توی چشمهای لیلا جمع شد.

گفتم چی شده ؟؟گفت :پدرم رو یادته  ....با ناراحتی و افسوس گفتم :آره ،یادمه  ...

گفت:  پدرم یک هفته پیش به رحمت خدا رفت و بعد شروع به گریه  کرد .......کمی که آروم شد گفت :پدرم

جونش رو میداد برای زهرا ....همیشه می گفت :زهرا منو یاد کودکیهام میندازه ؟اون زمان که پر از شور و حس بودم؟ اون زمان که زمین و زمان رو با شیطونیهام، میزدم  به هم؟؟؟

 

بابا همیشه میگفت که از بچگی خیلی دوست داشتم بادکنک هوا کنم ...آخه احساس میکردم بادکنکم میرسه به خدا و اونوقت من هر چی از خدا می خواستم خدا بهم میده ؟؟؟وقتی بادکنکم رو به هوا می بردم با صدای بلند فریاد میزدم خدا صدامو میشنوی ؟من خیلی دوستت دارم ،تو هم منو دوست داشته باش .......

 

پدرم همیشه به زهرا بادکنک میداد  و وقتی  بیرون میرفتیم  ؟بادکنک رو تا جایی که نخش اجازه میداد به بالا می فرستادند و بعد دو تایی بلند فریاد میزدند که خدا دوستت داریم ...

همیشه زهرا به بابام میگفت :بابایی تو چرا دست نداری ،بابام با مهربونی بهش نگاه می کرد  و می گفت :آخه من دستهام رو دادم ،که تو دست داشته باشی

زهرا کوچولو می گفت :پس چرا بابام دستهاشو نداده به من .... بعد میزد زیر گریه و میگفت :اما من میخوام تو هم دست داشته باشی .... پدرم هم از گریه ی زهرا گریه اش میگرفت و می گفت :دست من ،دست توه دیگه ؟؟

ببین چه قشنگ بادکنکت رو فرستادی بالا ......

 

آخرین باری که بابا براش بادکنک خرید 9 روزپیش بود ......... به زهرا گفتیم بابا رفته پیش فرشته ها  تو آسمونها ؟؟

میگه فرشته ها اون بالاها دست دارند ؟؟آخه میخوام بادکنکم رو بفرستم اون بالاها ؟تا بدنش به پدر بزرگ و بهش بگن چقدر دوستتش دارم  ......راستی مامان ، بابابزرگ ،پیش فرشته ها هم  دست نداره .....

 

حالا هم که خودت دیدی بادکنکش ترکید ؟حالا دیگه نمی دونیم چه جوری آرومش کنیم .....

دلم برای زهرا کوچولو سوخت ؟برای خودمون هم سوخت ؟؟

 

برای زهرا کوچولو ،چون دلتنگ پدر بزرگشه .....

برای خودمون که خیلی از آدمهای جوانمرد ی که دستهاشون رو در جنگ  برای آسایش ما دادند ؟؟؟ متاسفانه  قدرشون رو ندانستیم .....



نمایش نظرات 1 تا 30
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ