تبلیغات
حرفهایی برای شنیدن ؟؟ - اگر مادرش نیست .... ما که هستیم ......
حرفهایی برای شنیدن ؟؟
گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت می کند تا تو بارها بگویی :خدای من ...

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 26 فروردین 1392

 

ساعت 6 عصر بود ....موبایلم زنگ خورد، شماره ی نرجس بود.... دلم برایش یه ذره شده بود ......گوشی را با ذوقی وصف ناپذیر برداشتم ...... گفتم سلام ..... او هم سلام و احوال پرسی کرد و گفت :دلم کمی گرفته ؟؟؟ گفتم : اتفاقی افتاده ؟ گفت : میایی برویم قدم بزنیم ...... با اینکه کار داشتم اما نتوانستم بگویم نه ؟؟؟

او آمد و با هم رفتیم بیرون ...... همین طور که قدم می زدیم ، حرفهایش را هم می زد ؟ از مشکلاتش از اینکه دلشان بچه می خواست اما خدا قسمتشان نمی کرد .... و همان طور گریه می کرد .......

اما همین طور که قدم می زدیم ؟ نمی دانم چرا ؟ اما راهمان رفت سمت امام زاده و صحن شهدا ....... دیدم آنجا ، محل خوبی هست تا کمی آرام شویم ........ وارد آنجا شدیم ......... سنگ قبر تمام شهدا را برداشته بودند و می خواستند عوضشان کنند و آن جا را زیباتر کنند ، برای همین فقط کنارشان اسم هایشان را کوچک نوشته بودند..

همراه نرجس وارد امام زاده شدیم و زیارت و دعا کردیم ........اما کنار شهدا آرام مان  میکرد برای همین دوباره برگشتیم پیششان... به نرجس گفتم پدر بزرگ مادرم هم همین جاست دو تا از شهدا که میشناسمشان هم  اینجا هستند ، من میروم تا پیدایشان کنم و فاتحه ای برایشان بخوانم ....او قبول کرد و من رفتم ،اول پدربزرگ مادرم را پیدا کردم و فاتحه ای برایش خواندم ....به خودم گفتم عجب دنیایی هست ..... سید محمود را میگویم ؟؟؟ تا 40 سال پیش زنده بود و مثل تمام آدمهای شهر زندگی میکرد ..... اما حالا چی ؟ زیر هزاران خاک خفته و برایش چیزی جز اخلاق و اعمالش باقی نمانده ؟ در دلم کمی ترسیدم ؟؟ ترسیدم اگر روزی مردم با خود چه دارم .........

رفتم دنبال دو شهید ..... آه خدای من پس کجا بود ند ........ دنبالشان گشتم تا پیدایشان کردم ...... گریه ام گرفت  گفتم : خوش به حالتان ، چقدرپیش خدا عزت دارید .... شما رفتید ؟ خونتان را برای دفاع از دین و کشورتان دادید ......؟؟؟ چیز کمی نیست  جان دادن .........برایشان فاتحه ای خواندم ....

هنوز پیش آن دو شهید بودم که نرجس با صدایی آرام گفت : بیا برویم ؟ هوا تاریک شده ،یک نفر آنجا ایستاده ...... گفتم کمی صبر کن ........ دوباره با صدایی آرام گفت:بیا برویم ،انگار کسی آنجاست ؟ سرم پایین بود و با آرامی گفتم : صبر کن ....... آخر دلم نمی خواست آن حالت آرامش بخش را رها کنم ...... دوباره گفت ؟؟؟؟ رو کردم به او و گفتم : کو کجاست ..... دستش را نشانم داد ،آنجا ....... گفتم کسی که آنجا نیست خیالاتی شدی ؟ گفت به خدا آنجا بود ...... شاید از آن طرف رفته بیرون .....گفتم : بگذار بروم ببینم .......جلو رفتم و دیدم، هیچ راهی نیست که کسی وارد یا خارج شود .... نرجس خیالاتی شدی ..... با گریه گفت: نه به خدا ؟.. حالاچرا گریه می کنی ..... اصلا بگو ببینم چه دیده ای ..... گفت : داشتم آرام برای خودم و به حال خودم گریه می کردم و از تمام شهیدان اینجا کمک می خواستم .... یک لحظه که داشتم با پر چادرم اشکهایم را پاک میکردم ؟ یک دفعه ، دیدم مردی آنجاست ؟ آنجا که آخر صحن شهداهست ؟؟ ایستاده ؟ تعجب کردم و به تو گفتم ...... به او نگاه کردم چقدر دلش آرام شده بود .......رفتیم جلوتر ؟ آنجا .... آنجا که آن مرد ایستاده بود ......قبر شهیدی بود .........به نام ........ به نام .......... ؟؟

 

او گمنام بود ........ گمنام ......... دوتایی اشکمان در آمد و گریه کردیم ...... برای مادر شهیدی که هیچ وقت ندانست فرزندش کجا خاک شده .....

برای مادر شهیدی که همیشه چشم به راه بود ......

 

آن شب از آن جا به هر سختی بود دل کندیم ..... چقدر حالمان فرق کرده بود با یک ساعت قبل ؟؟؟ دیگر بعد آن شب هر زمان که وقتمان می رسید دوتایی سر مزار آن شهید می رویم و فاتحه ای برایش می خوانیم و همیشه زیر لبانمان زمزمه میکنیم ؟؟؟

 

اگر مادرش نیست

اگر خواهرش نیست

ما که هستیم .......



آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ